رمز را فراموش کرده اید؟
1986-03-21
  • بهروز وثوقی
    ۱۹, آذر, ۹۵
    استاد ورشوساز:
    ?
    *درسي اخلاقی از سهراب سپهری*

    *سخت آشفته و غمگین بودم*
    به خودم می گفتم :
    بچه ها تنبل و بد اخلاقند
    دست کم میگیرند،
    درس ومشق خود را…
    باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
    و نخندم اصلا
    تا بترسند از من
    و حسابی ببرند…
    *خط کشی آوردم*
    درهوا چرخاندم...
    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
    *اولی کامل بود*
    دومی بدخط بود
    بر سرش داد زدم...
    سومی می لرزید...
    خوب، گیر آوردم !!!
    صید در دام افتاد
    و به چنگ آمد زود...
    *دفتر مشق حسن گم شده بود*
    این طرف،
    آنطرف، نیمکتش را می گشت
    تو کجایی بچه ؟؟؟
    بله آقا ، اینجا
    همچنان می لرزید...
    *” پاک تنبل شده ای بچه بد ”*
    " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
    ” ما نوشتیم آقا ”
    *بازکن دستت را...*
    خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
    او تقلا می کرد
    چون نگاهش کردم
    ناله سختی کرد...
    *گوشه ی صورت او قرمز شد*
    هق هقی کردو سپس ساکت شد...
    همچنان می گریید...
    مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
    *ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد*
    زیر یک میز،کنار دیوار،
    دفتری پیدا کرد ……
    گفت : آقا ایناهاش،
    دفتر مشق حسن
    *چون نگاهش کردم*
    عالی و خوش خط بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
    سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
    *صبح فردا دیدم
    که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
    سوی من می آیند...
    *خجل و دل نگران*
    منتظر ماندم من
    تا که حرفی بزنند
    شکوه ای یا گله ای،
    یا که دعوا شاید
    سخت در اندیشه ی آنان بودم
    *پدرش بعدِ سلام*
    گفت : لطفی بکنید،
    و حسن را بسپارید به ما ”
    *گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟*
    گفت : این خنگ خدا
    وقتی از مدرسه برمی گشته
    به زمین افتاده
    بچه ی سر به هوا،
    یا که دعوا کرده
    قصه ای ساخته است
    زیر ابرو وکنارچشمش،
    متورم شده است
    درد سختی دارد،
    می بریمش دکتر
    با اجازه آقا …….
    *چشمم افتاد به چشم کودک...*
    غرق اندوه و تاثرگشتم
    منِ شرمنده معلم بودم
    لیک آن کودک خرد وکوچک
    این چنین درس بزرگی می داد
    بی کتاب ودفتر ….
    *من چه کوچک بودم*
    او چه اندازه بزرگ
    به پدر نیز نگفت
    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
    عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
    *من از آن روز معلم شده ام ….*
    او به من یاد بداد درس زیبایی را...
    که به هنگامه ی خشم
    نه به دل تصمیمی
    نه به لب دستوری
    نه کنم تنبیهی
    یا چرا اصلا من
    عصبانی باشم
    با محبت شاید،
    گرهی بگشایم
    با خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...
    *زنده یاد سهراب سپهرى*
    ? لینک
  • بهروز وثوقی
    ۱۹, آذر, ۹۵
    گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت:

    خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
    زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
    و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم .
    تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم،
    و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی.
    کسی که تو از من می خواهی بسازی،
    یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.
    من باید بهترین خودم باشم برای تو.
    و تو باید بهترین خودت باشی برای من .
    خوبِ من ، هنرِِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
    و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .
    زندگی ست دیگر...
    همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست؛
    همه سازهایش کوک نیست.
    باید یاد گرفت با هر سازش رقصید؛
    حتی با ناکوک ترین ناکوکش.
    اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛
    حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛
    به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
    به این سالها که به سرعت برق گذشتند؛
    به جوانی که رفت؛
    میانسالی که می رود.
    حواست باشد به کوتاهی زندگی،
    به زمستانی که رفت؛
    بهاری که دارد
    تمام می شود کم کم،
    آرام آرام.
    زندگی به همین آسانی می گذرد.
    ابرهای آسمان زندگی
    گاهی می بارد و گاهی هم صاف است.
    میگذرد، هر جور که باشی
    ........پس شکر. لینک
    • شخصی تا کنون این را دوست نداشته.
  • بهروز وثوقی
    ۱۸, آذر, ۹۵
    باید قاب بگیرم حرف هایت را
    همه “عکس” شدند ! لینک
  • بهروز وثوقی
    ۱۲, آذر, ۹۵

    تحویل اولین بوئینگ بعد اجرای برجام به ایران
  • بهروز وثوقی
    ۱۲, آذر, ۹۵
    همگی لبو فروش ها را دیده ایم، فریاد می زنند: لبو لبو ... و همیشه هم سرشان شلوغ است و مشتریانشان زیاد
    اما تا به حال الماس فروشی را ندیده ایم که فریاد بزند: الماس الماس...!!
    آنها صبور هستند، مدتهای زیادی...
    حتی سالیان زیادی زمان می برد تا الماس آنها به فروش برود. چون هر کسی سراغ الماس نمی آید، کسانی خریدارش هستند که قدرش را می دانند، قیمتش را می پردازند و شیوه نگهداری از آن را بلد هستند.
    هیچ وقت الماس برای اینکه دور و برش شلوغ باشد و زود به فروش برود، لبو نمی شود.
    برای الماس شدن باید صبوری کرد، باید با تمام وجود تلاش کرد و باید خالص بود. لینک
  • بهروز وثوقی
    ۱۱, آذر, ۹۵

    .............
  • بهروز وثوقی
    ۱۱, آذر, ۹۵
    خوب ببین...

    زندگی زیباست...

    رنگارنگ است...

    روزها خوبند...

    ماه ها بهترند...

    و سالها عالی ترند...

    می گذرند....

    و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...

    قدم هایت که ایستاد...

    روبرویِ خدایی...

    رویِ ماهِ خدا را همانجا ببوس ;) لینک
    • شخصی تا کنون این را دوست نداشته.