رمز را فراموش کرده اید؟
محسن فریــاد میـزند:
من و مرداب و شب مهتاب ، میرقصند ستارگان در بام اسمان ، من باشم و شقایق ها و خاطرات #مرد تنهای شب| - در تاریخ: ۰۸, آذر, ۹۵ ساعت ۲۱:۰۸
1979-07-24
  • محسن قــــوامی
    ۱۳, آبان, ۹۷

    منزل گاه من گندمزاریست دور فتاده

    زه زهجوم وحشی انسان های عصر تمدن ...


    #مرد تنهای شب
  • محسن قــــوامی
    5 ساعت پیش

    کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم
    برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
    آفتاب دیدگانم سرد می شد
    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
    اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد
    وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم
    وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
    شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی
    در کنارم قلب عاشق شعله می زد
    در شرار آتش دردی نهانی
    نغمه ی من
    همچو آواری نسیم پر شکسته
    عطر غم می ریخت بر دل های خسته
    پیش رویم :
    چهره تلخ زمستان جوانی
    پشت سر :
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی
    سینه ام :
    منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
    کاش چون پاییز بودم
    فروغ فرخزاد
  • محسن قــــوامی
    8 ساعت پیش
    در نگنجد عشق در گفت و شنید

    عشق دریاییست
    قعرش ناپدید

    مولانا لینک
  • محسن قــــوامی
    ۲۷, آبان, ۹۷
    دلم نگرفته است
    برایِ تویی که نیستی
    دلم گرفته است
    برایِ تویی که نمی آیی
    و اضطراب اینکه
    آرام آرام
    نمی آیی
    هزار تکه ام کرده است
    هزار تکه هایم را
    به هزار راهِ تو فرستاده ام
    اما هر بار به تلخِ تلخِ نبودن تو رسیده ام
    و هیچکدام از راه ها نمی دانند
    من دلم نگرفته است
    برایِ تویی که نیستی
    من دلم گرفته است برای تویی که نمی آیی… لینک
  • محسن قــــوامی
    ۲۰, آبان, ۹۷
    اعتــــــماد بــــــــــه ⇜آدمهای دنــــــــــیا نکـــــــــن! بــــــعضیـــــــــا ‌ ‌ فقــــــط خطـــــــای «دیــــــــــدن. لینک
    • 5 نفر این مطلب را دوست داشتند.
  • محسن قــــوامی
    ۱۹, آبان, ۹۷


    رازقی پرپر شد
    باغ در چله نشست
    تو به خاک افتادی
    کمر عشق شکست
    ما نشستیم و تماشا کردیم

    دلم میخواد گريه کنم
    برای قتل عام گل
    برای مرگ رازقی
    دلم میخواد گریه کنم
    برای نابودی عشق
    واسه زوال عاشقی
    • 5 نفر این مطلب را دوست داشتند.
  • محسن قــــوامی
    ۱۸, آبان, ۹۷

    شبانه
    من سرگذشتِ یأسم و امید
    با سرگذشتِ خویش:
    می‌مُردم از عطش،
    آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم
    می‌خواستم به نیمه‌شب آتش،
    خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که من
    گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم
    با سرگذشتِ خویش
    من سرگذشتِ یأس و امیدم…
    • 7 نفر این مطلب را دوست داشتند.