رمز را فراموش کرده اید؟
محسن فریــاد میـزند:
من و مرداب و شب مهتاب ، میرقصند ستارگان در بام اسمان ، من باشم و شقایق ها و خاطرات #مرد تنهای شب| - در تاریخ: ۰۸, آذر, ۹۵ ساعت ۲۱:۰۸
1979-07-24
  • محسن قــــوامی
    ۰۸, آذر, ۹۶
    نه اینکه جنگیدن بلد نباشیم ، نه !
    فقط دیگه هیچی ارزش جنگیدن نداره ... لینک
  • محسن قــــوامی
    ۰۱, خرداد, ۹۷
    ما نسل نمک نشناسی شده ایم....
    خطرناک ترین بیماری قرن،
    خیلی آرام بینمان نفوذ کرده..
    تَب نکرده ایم،نَمـرده ایم
    تَلفاتی نداشته ایم…
    فقط به شدت نسبت به آدم های خوبِ اطرافمان بی تفاوت شدیم...!!
    گذشتن از احساسِ دیگران برایمان عادی شده...!!!
    هر روز نگاهمان بازاری تر می شود!!!!!!
    در روابط دنبال منفعت می گردیم نه محبت...!
    دیگر برای دلمان کاری نمی کنیم و خیلی وقت است که جواب خوبی ها خوبی نیست....!!!!!!!
    ما نسل نمک نشناسی شده ایم؛"خطرناک ترین بیماری قرن"!!
    تب نکرده ایم ...نمرده ایم
    فقط از آدم های اطرافمان نردبان
    ساخته ایم،نردبان.!

    فرشته رضایی لینک
  • محسن قــــوامی نوشته یک بلاگ
    ۲۹, اردیبهشت, ۹۷
    حال و روزم خوش نیست
    حال و روزم خوش نیست خودم را بغل میکنم و راه میروم .. دلم بی صبرانه آغوشی بزرگ و امن را آرزو میکند .... جایی که بتوان زار زد .. بی توضیح بی نگرانی .. ... دلم می خواهد بداند چه چیزی گلویم را سفت گرفته و رها نمیکند ..... کسی که بداند چرا مست
  • محسن قــــوامی
    ۲۷, اردیبهشت, ۹۷
    طفل ِ دل پرسید از گلبوته ها
    "چیست سرّ این نگاه ِ سرنگون؟
    لاله ای با یک جهان اندوه گفت
    ردّ پای یار می جویم کنون لینک
  • محسن قــــوامی
    ۲۲, فروردین, ۹۷
    هستی اما کمرنگ!
    حرف میزنی اما تلخ!
    محبت میکنی اما سرد !
    چه اجباریه دوست داشتن من ؟ لینک
    • 6 نفر این مطلب را دوست داشتند.
  • محسن قــــوامی
    ۱۷, فروردین, ۹۷

    حقیقت برهنه است
    و ابله برهنگی را زشت میپندارد.
  • محسن قــــوامی
    ۱۳, فروردین, ۹۷
    شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
    دیده را طغیان بیماری گرفت
    دیده از دیدن نمی‌ماند، دریغ
    دیده پوشیدن نمی‌داند، دریغ

    رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
    هستیم را انتظاری کهنه یافت
    آن بیابان دید و تنهائیم را
    ماه و خورشید مقوائیم را

    آه اگر راهی به دریائیم بود
    از فرو رفتن چه پروائیم بود
    گر به مردابی ز جریان ماند آب
    از سکون خویش نقصان یابد آب

    بر فرازش، در نگاه هر حباب
    انعکاس بیدریغ آفتاب
    خواب آن بیخواب را یاد آورید
    مرگ در "مرداب" را یاد آورید
    .. لینک