رمز را فراموش کرده اید؟
محسن فریــاد میـزند:
من و مرداب و شب مهتاب ، میرقصند ستارگان در بام اسمان ، من باشم و شقایق ها و خاطرات #مرد تنهای شب| - در تاریخ: ۰۸, آذر, ۹۵ ساعت ۲۱:۰۸
1979-07-24
  • محسن قــــوامی
    ۰۳, مهر, ۹۷
    دست خودم نبود، غم صدای پیرزن جذبم کرد
    داشت برای دختری جوان که چهره ای آشفته داشت میگفت:
    پدرم بازاری بود. از اون بازاری های گردن کلفت و با آبرو. دوتا خواهر بزرگتر از من به تبعیت از پدر با پسر عموهام ازدواج کردن، من اما سرکش بودم
    اصلا مهم نبود چی درسته، فقط سعی میکردم خلاف عقیده و حرف پدرم عمل کنم.
    هفده سالم بود که پسر همسایمون عاشقم شد. عاشق که چه عرض کنم، شیدا
    همیشه با التماس نگاهم میکرد
    پدرم موافقت کرد و گفت باهاش ازدواج کن اما من نمیخواستم به حرف پدرم گوش کنم
    عاشق شدم، عاشق شاگرد مغازه ی پدرم
    توی خانواده و محل پیچید که دختر حاج محمد علی عاشق یه شاگرد مغازه شده،
    مغرور شد، شاگرد مغازه رو میگم، گفت نمیام خواستگاریت چون پدرت منو راه نمیده اما حاضرم باهات فرار کنم
    خودم رو از ارث وتوجه خانواده محروم کردم و یه شب با کلی پول و طلا که از خونه ی خودمون دزدیده بودم باهاش فرار کردم،
    من عاشقش شده بودم و فقط میخواستم به عشقم برسم.
    فکر میکردم زندگی کنار کسی که عاشقشی بالاترین درجه ی خوشبختیه اما به این فکر نکرده بودم که اگه اون طرف عاشق تو نباشه چه دردی رو باید تحمل کنی.
    من از کسی که عاشقم بود گذشتم و رفتم سراغ کسی که عاشقش بودم! غافل از اینکه یه زن زمانی دلش به خونه و زندگی گرم میشه که هر روز صبح با حرف های محبت آمیز همسرش از خواب بیدار بشه.
    یه زن واسه زنده موندن روح و ذوقش نیاز داره مورد توجه مرد زندگیش قرار بگیره.
    غافل از اینکه کافیه یه مرد بفهمه یه زن با تمام وجودش عاشق شده، مغرور میشه.
    دلش میخواد هر لحظه قدرتش رو به رخ بکشه و یادآوری کنه که هی زن تو بدون من میمیری، میزنه توی دهنت، با غیظ و غرور نگاهت میکنه، له میشی، خرد میشی، داغون میشی اما دم نمیزنی چون دلباخته ای، دو ایستگاه بیشتر نمونده تا مقصد و کفاف شنیدن ادامه ش رو نمیده
    اینکه چی گذشت به من زیاد به کارت نمیاد، اما یادت باشه یه جایی توی شصت یا هفتاد سالگی، کنار پیاده رو، وقتی روی یه نیمکت نشستی و به رفت و آمد مردم نگاه میکنی و یه سوال بیخ ذهنت میشینه که چقدر از زندگی و تصمیماتی که گرفتم رضایت دارم چه جوابی برای خودت داشته باشی
    من اینجا باید پیاده شم. پسر همسایمون بعد از فرار من ازدواج نکرد هیچوقت، یه وقتایی میرم دیدنش، نزدیک این ایستگاه میشینه کنار پیاده رو و ساز میزنه، یه شبایی شام درست میکنم میبرم براش و میشینم کنارش و برام آهنگ سلطان قلبها رو میزنه
    قطار ایستاد و پیرزن با لبخند از جایش بلند شد و رفت...
    یک ظرف غذا هم از نایلونی که دستش گرفته بود پیدا بود لینک
  • محسن قــــوامی
    6 ساعت پیش
    همچون دالانی بلندتنها بودم.
    پرندگان از من رفته بودند.
    شب با هجوم بی مروت اش
    سخت تسخیرم کرده بود.
    خواستم زنده بمانم
    و فکر کردن به تو،
    تنها سلاحم بود
    تنها کمانم،تنها سنگم.
    پابلو نرودا لینک
  • محسن قــــوامی
    7 ساعت پیش
    آی قهوه چی!
    همۀ قهوه ها به حساب من
    در یکی از فنجان ها
    دختری گم کرده ام! لینک
  • محسن قــــوامی
    7 ساعت پیش
    دوستت دارم را قُرص و محکم می خواهم
    پدر مادر دار...
    از همان هایی که بوی عشق های قدیمی می دهد...
    مزه ی چای زعفران ...
    در استکان های کمر باریک...
    نُقل پهلو...
    از همان هایی که...
    مزه اش می ماند زیر دندان...
    می نشیند ته ته دلت ...
    برای همیشه ... لینک
  • محسن قــــوامی
    8 ساعت پیش
    زیبا باش زیبا زندگی کن
    زیبا بیندیش
    زیبا بخند
    تنها راهزنی که دار و ندار آدمی
    را به تاراج می برد
    شاد نبودن و افکار منفی خود اوست لینک
  • محسن قــــوامی
    8 ساعت پیش
    گاهی باید از دلواپسی ، نگرانی و تردید دست بکشید

    ایمان داشته باشید که همه چیز درست خواهد شد

    شاید نه آنگونه که شما انتظار دارید

    بلکه آنگونه که صلاح در آن است لینک
  • محسن قــــوامی
    16 ساعت پیش
    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مَــــن
    از درختها رویا می بافم
    از پروانه ها خیال
    دست هارا
    چه حاجت به عشــق ؟؟؟
    خـــورشید هنــــوز داغ است .. لینک