رمز را فراموش کرده اید؟

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:


آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه...!


اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد...!



دلم پر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت...!


گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم،
آی می چسبید...!


گفت: 
بچه گی نکردم...
جوونی هم نکردم...
یهو پیر شدم...!


به چشمهای تارش نگاه کردم و حسرت ها را ورق زدم !!!


گفتم: 
مادر جون حالا بشکن بزن، بزار خالی شی...


گفت:
حالا که دستام دیگه جون ندارن!!!


انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ...


ولی دیگه صدایی نداشتند


کلمات کلیدی: ,,,,,


بلاگ های مشابه با موضوع این بلاگ: