رمز را فراموش کرده اید؟

آن وقت ها...
یک دوستت دارم می نوشتیم ...
روی کاغذ، می رفتیم ...
تو راه مدرسه اش. ..
نگاهش می کردیم....
متلک نمی گفتیم. ..
یک جوری که ببیند ...
می گذاشتیم روی کاپوت پیکان سفیدی
که آن گوشه ی پارک بود...
بر نمی گشتیم ...
که ببینیم بر می دارد یا نه. ...
سر نمی چرخاندیم....
همه آن روز و فردایش ...
که دوباره از آن خیابان رد می شدیم ...
را به این فکر می کردیم
که لابد برداشته ..
و خوانده و لبخند زده. ..
دل دل می زدیم. له له می کردیم....
تازه فرداش که می شد...
می دیدیم ...
کاغذ همان جاست،...
دوستت دارم‌ش ....
همان طور پر رنگ است...

 


کلمات کلیدی: ,,,,,,,


بلاگ های مشابه با موضوع این بلاگ:
  • شخصی تا کنون این را دوست نداشته.