رمز را فراموش کرده اید؟
1967-01-01
  • محمد احمدیان
    ۲۷, اسفند, ۹۵
    از گوسفندی پرسیدند:
    اگر تو گرگ بودی چه كار می كردی؟
    گوسفند گفت:
    من گرگ ها را به علف خوردن عادت می دادم تا دیگر به گوسفند های بی گناه حمله نكنند.
    از گرگی هم پرسیدند:
    اگر گوسفند بودی چه كار می كردی؟
    گفت:
    من به گوسفند ها می آموختم كه چه طور با دو پای عقبشان به سر گرگ ها بزنند و آن ها را بكشند.
    ذات هیچ حیوانی را نمی توان عوض كرد
    و آدم ها هم با پوشیدن لباس های رنگارنگ ذاتشان تغییر نمیكند. لینک
  • محمد احمدیان
    ۲۷, اسفند, ۹۵
    ...برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:

    1. بیمارستان
    2. زندان
    3. قبرستان

    ...در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.

    ...در زندان می‌بینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست.

    ...در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد.


    زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود.
    پس بیایید برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم... لینک
    • 6 نفر این مطلب را دوست داشتند.
  • محمد احمدیان
    ۲۷, اسفند, ۹۵
    يامقلب،قلب من در دست توست
    يامحول،حال من سرمست توست

    كن تو تدبيري كه در ليل و نهار
    حال قلب من شود همچون بهار

    يامقلب،قلب او را شاد كن
    يامدبر، خانه اش آباد كن

    يامحول،احسن الحالش نما
    از بديها فارغ البالش نما

    خدايا: رحمتت را در روزهاي آخرسال
     برڪسانيڪه برايم عزيزند جاري ڪن
    سال نو پیشا پیش مبارک لینک
  • محمد احمدیان
    ۲۷, اسفند, ۹۵
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﯾﺴﺖ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩ...

    ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ، ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ...
    ﺁﺳﻤﺎﻥ
    ﻧﻮﺭ
    ﺧﺪﺍ
    ﻋﺸﻖ
    ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ...

    ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﺑﯿﻢ...

    ﺩﺭ ﻧﺒﻨﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻧﻮﺭ...
    ﺩﺭ ﻧﺒﻨﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﻧﺴﯿﻢ...

    ﭘﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﺖ ﺩﻝ ﺑﺮﮔﯿﺮﯾﻢ... ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺳﻼﻣﯽ ﺑﮑﻨﯿﻢ... لینک
    • 7 نفر این مطلب را دوست داشتند.
  • محمد احمدیان
    ۲۷, اسفند, ۹۵
    در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

    به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

    جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

    آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم. لینک
    • 7 نفر این مطلب را دوست داشتند.
  • محمد احمدیان
    ۲۷, اسفند, ۹۵
    رو هر بندش 1 دقیقه فکر کن...

    1. می دونی چرا شیشه ی جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.

    2. دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه.

    3. تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش میره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش میره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.

    4. دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.

    5. اغلب وقتی امیدت رو از دست میدی و فکر می کنی که این آخر خطه، خدا از بالا بهت لبخند میزنه و میگه: آرام باش عزیزم، این فقط یک پیچه نه پایان.

    6. وقتی خدا مشکلات تو رو حل میکنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمیکنه او به توانایی های تو ایمان داره...! لینک
  • محمد احمدیان
    ۲۷, اسفند, ۹۵
    کارگر شهرداری پشت گاریش نوشته بود: به کارم نخند ، محتاج روزگارم...

    نخند...

    به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
    به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !
    به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
    به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

    به دستان پدرت...
    به جارو کردن مادرت...
    به راننده ی چاق اتوبوس...
    به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سر دارد...
    به راننده ی آژانسی که چرت می زند...
    به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...
    به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...
    نخند...

    نخند که دنیا ارزشش را ندارد...
    که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:
    آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.
    آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...
    بار می برند...
    بی خوابی می کشند...
    کهنه می پوشند...
    جار می زنند...
    سرما و گرما را تحمل می کنند...
    و گاهی خجالت هم می کشند...

    خیلی ساده
    هرگز به آدم هایی که تنها پشتیبانشان "خدا"ست، نخند ! لینک