رمز را فراموش کرده اید؟

شبیه

بلاگ ها

شیشه...
شبیه شیشه بود ؛ اما شکستن را نمی‌فهمید ... تمام درد اینجا بود ، او من را نمی‌فهمید ... خودش با خنده‌هایی تلخ ، بند کفش من را بست .. وگرنه پای من ؛ تردید ماندن را نمی‌فهمید .. اگر تنها رفیقم
  • دارای 1 لایک
شبیه هیچکس نبودی...
شبیه هیچکس نبودی... شاید... همین کافی بود برای اینکه تا آخرعمر دیوانه‌ات‌ بمانم... خسته بودم خسته از تکرار... مدت‌ها بود همه چیز درزندگیم مدام درحال تکرار بود... وتو غروب ِآن روز ابری آمده بودی تا
  • دارای 1 لایک

کاربران

هیچ مطلبی.

بحث ها

هیچ مطلبی. نمایش بیشتر